صدایم در گلو خفه شد زمستان بود و هوا بس ناجوانمردانه سرد ابر از باران گریزی نداشت برف نیامده رفته بود هوا خوب نبود همین کافی بود برای زمستانی سرد اینجا ردپا زود گول میزند انگار همه شبیه هم شده اند حرفی نمانده بود نمیدانم شاید مانده بود و برای جاری شدن بر لب تعجیلی نداشت خواستم پشت پنجره فقط نظاره گر باشم آدم ها را ببینم هوای سوز دار زمستان را ببینم قهوه ام یخ زده بود هیچکس ،هیچکس را نمیشناخت همه در خودشان غرق بودند انگار فقط میخواستند از سرما فرار کنند و زمستان منبع

مشخصات

تبلیغات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

پروژه فیزیک استاد نیکونژاد عکس های زیبا مهدی جهان آرای زاهدان چت.ساحل چت.ساحل گپ مرکز دانلود پاورپوینت صلوات گویان دزفول